امروز با اینکه خونه بودم و صبح و زود پانشدم . ولی همش خوابم میاد . هیچ کار مفیدی نکردم . کلی کار و طرح باید تحویل بدم . هیچی . با یه زحمتی خودم و از اتاق بردم بیرون بلکه یه چیزی بخورم .
ساعت 7 و نیم عصره. بوی برنج در اومده و حس بهتری دارم. اصن بو چیز خوبیه . مخصوصن برنج . چایی هم دم کردم .
به جی فک میکنم که وقتی جریان اون چت و بهش گفتم هیچی نشد و پرو تر از قبل از خودش دفاع کرد . خیلی وختا شده می گی بذار طرف فک کنه که خری . بعد خودت از جلو آینه هات در میری ، بلکه نبینی خری ..
به سعید فک میکنم که دیروز گفت از کلانتری اومده . به پروین فک میکنم که روز مادر و تنها بوده . به مامان بزرگم و قدیما . پامنار و بوی نعنا ی عصرونه ها .به خدا .
همه جا .
حتی زیر دوش. وختی نمی خوام بفمم که گریه است یا چیه