من احتیاج به روحیه دارم  /واقعی/
من شکسته ام /خیالی/
می دانم کی /واقعی/ 
می دانم کجا /واقعی/
صدای شکستنم در گوشم هست /واقعی/
من خودم را به زور نگه داشتم /ناچاری/
و دیگر
زوری ندارم /واقعی /
من /خیالی/
شاید جای سوم شخصی زندگی میکنم /حقیقی/
که دلم برایش می سوزد /واقعی/
ولی خوب یادم می آید که چه صدایی داشت شکستنم /خیالی/
اشتباه میکنم /من/
همه ی عمرم را اشتباه کرده ام /راستکی/

 

 

امکانش نیس
وگرنه تمام خودم و بغل میکردم
می رفتم تو رخت خواب
خودم و اروم میکردم

دی اونلی تینگ آی نید

 

هر روز که یکی یه جا ٬امید وار تر میشه

از امید یکی یه ور دیگه کم میشه

 

 

 

 

آدم از فردای خودش خبر نداره

حالا نکه از الان خودش خبر داره

 

 

آدم هایی شبیه من
نیم گذشته
شاید خسته
شاید تنها
شاید بی خود تر از هر کی
هر چی
می تونن هر جایی باشن

 

داستان بچه ی خواهرم.کلاس اوله.

چند بار خوندمش تا بغضم نترکه.

 

 

 

کمک کردن زیبا است

ما در روستا زندگی  می کنیم.پدرم دامداراست. او ازگاو شیر می دوشد و  از شیر ماست و پنیر درست می کند.برادرم آسیابان است.اوگندم را به آسیاب  می برد و آن جا آرد درست می کند.او آرد راپیش مادرم می برد مادرم با آرد نان درست  می کند.شب شد.پدرم با برادرم از بیرون برگشتند.مادرم شام  کباب درست کرده بود.ما شام را نوش جان کردیم.روزکه آفتاب در آمد.مادرم من را بیدار کرد. از جا بلند  شدم ودستم را شستم و کنار سفره نشستم. نیمرو با نان لواش  و شیر  در سفره است. شیر را نوشیدم. سپس نیمرو با نان را گاز زدم. از منزل بیرون رفتم وپیش دوستانم رسیدم .اسم آنان مریم یاسمن و  فیروزه است.من یک جوجه را دیدم  و به او دانه دادم. مریم گفت برویم و با آن تابی که پدر فیروزه درست کرده است بازی کنیم. به سوی تاب رفتیم. مابه نوبت ایستادیم. فیروزه سوارتاب شد و من او را تاب دادم.مریم تا بیست شمرد فیروزه از تاب پیاده شد.ما یکی به یکی سوار تاب شدیم.یاسمن توپ نارنجی اش را آورده بود.ما با آن توپ فوتبال بازی کردیم.من برگشتم و به مادرم سلام کردم . لباس مناسب را  پوشیدم و پیش برادرم رفتم و یک دسته ی گندم را  به او دادم.برادرم گندم را به  آسیاب  برد وآن جا گندم را آرد کرد.برادرم آرد را به من داد تا آرد را به مادر برسانم.آرد را به مادردادم. من به برادرم کمک کردم. پیش پدرم رفتم و شیر گاو را دوشیدم و آن را به پدر دادم.پدر با آن شیر ماست درست کرد.من به پدر کمک کردم و برگشتم.شب که شد. پدرم و  برادرم آمدند. پدر  به من گفت آفرین برتو که به ما کمک کردی .من به پدرگفتم   منم شادم که دل شما  را شاد کردم.                                                                                          

 
 
قبول کن یه چیزایی و بهت دروغ گفتم
ولی باورت و عوض نکن
یه جوری کنار بیا
قول بده
 
.