سیگارم و گذاشتم روی لبم ٬ اون لب لبش نگه ش داشتم. بوش پیچید توی دماغم . روشنش نکردم . ترسیدم حالم بد بشه و باز بیوفتم به سرفه و سرفه و عین خر نفسم بگیره و اشکم در بیاد.امروز از صب خونم .کلاس نرفتم و همین حالم و بد کرده . انگار یه تیغ ماهی تو گلوم گیر کرده. همینجور که پای کارام بودم فیلم کنعان و دیدم . لیلا . سایه روشن .. و همین جور با تِم غمناک همشون هی دق گذاشتم رو دق تو دلم تلمبار کردم.. یه دلشوره ی عجیبی دارم منتظر خبرم الکی .

به خودم افتخار میکنم که امروز و شب کردم ..

 

 

 

ای وای

 

 

"من دلم گرفته"

می تونم اینو هزار بار اینجا بگم کسی هم نگه  "مال منم گرفته "

گاهی برای رسیدن به نداشته ها باید جنگید .. قبول اینکه من تو همه این سالها نجنگیده باشم خیلی سخته ..

 

خونه ی خالی و ساکت و تاریک و که آخه کلید نمی ندازن


دل یهو میره .درست عین یه بچه ی دو سه ساله که تصمیم میگیره یه کاری رو بکنه و در جا هم انجامش میده ٬می دونی از جراتش نیس ولی خوب از نادونیشم نیس . اسمش چیه رو نمی دونم بعضی آ میگن کنجکاوی و اینا که نظری ندارم راجعبش. حالا جریان دل هم همینه .
نشستی سر جات عین خر کار داری گرفتاری و فرسنگ هاهم از همه چی دوری ولی میبینی ٬ با چاییت هوس باقلوا کردی . دلت هوای تهران و کرده . هوای شمشک هوای سرما هوای مُحد . دلت اونجاس که بهونه میگیره میشینه یه جا بغ میکنه که چی ؟من نمی خوام با تو بشینم سر کارات و گرفتاریات.
نمی دونی چی کارش کنی
بهش چی بگی
دسش و بگیری و کجا ببریش
خودت حالت داره بهم میخوره از دورو برت . سرت و انداختی پایین و عین چی خودت و مشغول کردی که یه موقع به رو خودت نیاری که چه مرگته چی میخوایی کجایی . حالا تو هم تصمیم میگیری بشینی کنار اون بغ کنی .
این میشه آخرش ٬ چاییت سرد میشه و به رو خودت نمیاری که چرا نخوردیش.

هیجای زندگی و نمیشه اسکیپ زد و رد شد . باید بشینی و نگاهش کنی . اگه ترسناکه اگه خسه کننده اس . اگه تلخه .

باید بمونی و نگا کنی ..


یکی از عادتاش اینه که تند تند راه میره ، کاری که من اصلا بلد نیسم . در نتیجه معمولا کنار هم راه نمی ریم . چند قدمی جلوتر از منه .همیشه.امشب توی مرکز خریدی که نه من چیزی می خواستم نه اون ، یکم سرعتم و بیشتر کردم ،باهاش حرف میزدم . گفتم : میدونی گاهی فک میکنم کاش میشد با بابام راه برم ، بریم رستوران بستنی بخوریم دو تایی .. خیلی خوبه نه ؟ فک کن باهاش میرفتم کوه ، پیاده روی.. دیدم که لبخند میزنه . گف من هیچ وخ تو این وضعیت نبودم ، بابام همیشه تو حال خودش نبوده .حس کردم حرفم براش اصن هیچ سنسی نداشت . گفتم مامانمم هم یه جور .. یکم قدم هام و بلند برداشتم بازو شو گرفتم دو دستی . گفتم من تو این دنیا کسی و ندارم . ناخونامو لاک زرشکی زده بودم . حس کردم چقد زشتن . هیچی نمی گف ، انگار ته سالن نذری میدادن که انقد سرعت داشت . گفتم البته یه دیوار دارم که باهاش حرف میزنم . خندید، گف چی بگم خب .. راس میگف خب.

امروز بعد از مدت ها خونه تنهام . یکی شون که رف ایران و اون یکی هم رفته سراغ خدا .. یه شنبه اس.

صب پاشدم ٬ دوش گرفتم همونجوری با حوله تو خونه گشتم ٬ صبحانه درس کردم و در تمام این مراحل آواز خوندم .. من امروز آروومم.از صب هی را میرم کارام و میکنم ٬جم و جور میکنم و از میوه خشکایی که بابام درست کرده و فرستاده می خورم . حتی با اون هم حرف زدم.

تنهایی یه موقعه ها انقدر شیرین میشه که دوس داری بغلش کنی ٬بزنی پشتش بگی دمت گرم که باهامی. دلت میخواد براش چایی بریزی.

هفته ای که میاد ٬ انقدر کار دارم که یه جورایی پاره م . اما نمی خوام حتی یکمش و امروز انجام بدم . دوس دارم همینجوری ول بچرخم. امروز چیزی آزارم نمیده . حتی گندی خونه .

همیشه منتظر خبر باشی

می می ری


به تنهایی

رقصیدم و خندیم و چرخیدم

وبلاگ و میشه یه جور انفرادی تعریف کرد

یه جایی که مجبوری برای خودت بنویسی و خودت هم برای خودت بازخونی ش کنی میتونی با صدای بلند بخونی می تونی زمزمه ش کنی

هر چی

به هر حال تنهایی

من مدت هاست دلم میخواد بنویسم ولی من از تنهایی میترسم. به نظر من همه ی آدم های تنها رو باید یه جا جمع کرد و راجع به ترس باهاشون حرف زد . نمی دونم چی باید گف ولی باید حرف زد..

حرف زدن کار خوبیه


از ول وشویی همه جا بدم میاد . ترجیح میدم بیام همین جا انفردای بشینم و خودم و نشخوار کنم .