گاهی باید ورق زد

 

 

 

اونی که باید میبود و میدید که خوشی

الان زیر خاکه

حالا هی تو عکس بذار از این ور و اون ور دنیا که من شاد و راضی ام

 

 

سعی خودش و کرد که همه ی وجودش و تو بغلم جا بده

و جا داد

 

 

 

یه روز معمولی
حتی هوا هم خوب
آفتابی
همه چی کلا آروم
اون وخ نمیدونم چرا من یاده اون شب تو اتوبان صدر میوفتم
چقد گریه کردم
چقد از آسمون بارون میومد ..چقد یخ بود
نگامم نمیکرد
من فقط التماس میکردم


هیچ وخ حرفم برو نداشت
ولی خودش میگفت همه کار برام میکنه . قبل تر هاش ..
من رو اون حرف حساب وا کرده بودم.. همون قبل تر ها ..

 

 

 


 

 

 

دلم میخواد بنویسم
انقد بنویسم تا اشکم در بیاد تا دیگه گردنم درد بگیره و له شم
بلکه یکم سبک بشم
نوشتنم نمیاد ولی
دلم میخواد هر چی تو سرم میگذره رو بنویسم
دستام و یکی بگیره همینجوری تایپ کنه
بگه و بره
اعتراف کنه
خالی کنه مغزم و
یکی یکی آدما رو بیاره رو کاغذ
یکی یکیشون و بکشه
راحتم کنه

 

 

گاهی وختا فک میکنم کجای کار میلنگه
خیلی قاطع میرسم به خودم
بعد دلم میریزه که نکنه اون هم به همین نتیجه رسیده باشه

شده برام کابوس

یه جور خوره که وجوودمو گاز میزنه