چرا باید به جایی برسانیم٬

که هوس کنم با ناشناسی هم خوابه شوم

که فردا

نگران رفتنش نباشم

 

 

با چه وسواسی دلتنگت میشوم
وختی هوا ابری است
وختی دلم غم گین است
وختی
برایت
دیگر وجودی ندارم

 

 

دوست دارم بچه شم

حتی به قیمت دوباره زندگی کردن

 

 

گاهی وختا با یکی خدافظی میکنی
اون میره توام میری
بعد میبینی انگار هنو تو ماشینشی
هنو داری باهاش حرف میزنی
هنو باهاشی


 

دلم میخواست توی این شهر شلوغ
با این همه آدم
یکی میومد دستم و میگرفت میگف یکم حرف بزن
حرف

آخه اینجا نا سلامتی خونه س .. تهرانه ..

تف تو گور هر چی خونه س

 

 

اصن من گه

یه آدم آشغال

تو چرا انقد جاکشی

 

 


دنیام زیر و رو میشد
اگه فقط یه بار اونی که باید
دستم و میگرفت و یکم فشارش میداد
حتی حرف هم نمی زد
فقط ثابت میکرد که هست
حتی در لحظه


آره بدبختم
سالهاست دارم حسرت بودن یه گه و میخورم
که اگه مونده بود
که اگه مونده بودم تو زندگی ش تا حالا لابد یه جور دیگه ریده بود به زندگیم
آره
بدبختم
اما به خودم ربط داره

 


گاهی وختا دلم میخواد
زنبیل دس بگیرم برم خرید
دلم شور بچه مو بزنه که نیاد یه موقع پشت در بمونه
غذا بذارم
ترشی بندازم
شبا سفره رو یکم رنگی تر بندازم
سر سفره هی حرف بزنم هی یکی حرف بزنه
شب تو جا دلم به گرمی یکی خوش باشه
و هی دعا کنم که خدا سایه شو از سرم کم نکنه
دوس دارم
فکر و ذکرم یه خونه و مرد و بچه و یه مش قرض باشه
از خود صبح تا خود شب


 

 گاهی فقط گاهی ..