توی صندلی همچین خودم و کشیدم جلو که سرم از پشت آویزون باشه ، می تونستم همه ی آسمون و ببینم . چشم تو چشم بودیم باهم . به تو فکر کردم . سعی کردم به یادت بیارم . یه خاطره ای حرفی حرکتی . هیچی . توی مغرم یه خلاء وجود داره . تو انگار اون تویی.گاهی وختا باهات والس میرقصم . ولی به قیافه ات اصلن نگاه نمیکنم . میترسم که تو نباشی. حتی توی همون خیالم هم تو رو ندارم. دیگه نمی تونم تصورت کنم . البته بهتر ،خب من خیلی زور میزدم که فراموشت کنم و الان لاید باید راضی باشم / الکی /
هر وقت میام تهران تا یه مدتی انرژی دارم . بعد یهو فیس میخوابم . انقدر این روزا خسته م . مال اینه که همش به این و اون میگم بعله . بریم خرید ؟ بریم خونه خاله اینا؟ فردا میای بریم بازار؟ بچه ها رو بذارم پیشت ؟ عصر میری دنبال فلانی؟ ساعت ده میای دنبالم ؟ و و و . به همه ی اینا میگم آره ، باشه ، حتمن . چرا که نه . همش میگم دلشون میگیره ، دلشون میشکنه .
لابد همینه زندگی
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 14:49 توسط Mrs .
|