توی سی امین بهار زندگیمم

و کلن خیلیه

امرو داشتم فک میکردم که یه ولاگ جدید درست کنم . بچپم توش .

انگار اتاقه

انگار یه دنیای دیگه است

انگار یه راه فراره

انگار پنجره است


مسخره است ولی یه وختایی دوس دارم

کتک بخورم

نمی دونم چرا

بدی قدرت اینه که میتونه به حافظه ات هم تسلط پیدا کنه . می تونه وادارت کنه که یه چیزایی رو فراموش کنی . با اینکه خودت دوسشون داری. قدرت حتی میتونه کاری کنی که جرات فکر کردن هم بهشون و نداشته باشی .


فنجون و هی اینوری کردم هی اونوری .بعد به خودم گفتم غمگینی . از کسی دلگیری. فردا جمعه اس و وای به حالت .

بعد آب گرفتم تو لیوان و بلند گفتم گور بابات

گاهی وختا هس که حس میکنی یکی و احتاج داری
برا چی ؟
برا این که فقط بگه نه . مثال میزنم . صب داری از در میری بیرون ، خودش و کج کنه بگه میشه نری ، امرو بمونی ؟ بعد تو بگی آخه نمیشه و اینا ..اون وخ بهش قول بدی که مثلن زود برگردی . یا بهش زنگ میزنی . یا که شام و باهاش باشی و یا یا یا .. و هزار کوفت دیگه

یه نه میبینی چقد کار کرد


هر سری میام اینجا ، یه چن روز که میگذره و در گیر کار دانشگا و خونه و اینا میشم ، حس آدمی و دارم که تا گردن کردنش تو گل و هی دارن براش دس میزنن و بهش میگن برقص برقص برقص .. شاد باش و هی میگن خوشبحالت .. نمی دونم این چه حسیه . ولی خاصم توضیح داده باشم که یعنی دیگه چقد .

معمولا عصبی م و تا بخوام رو فرم بیام کلی طول میکشه .. کلن "زندگی" حس میکنم رو طول میگذره . منظورم اینه که هر چن ماه یه بار این تغییرا داره حسابی دهنم و سرویس میکنه.و هر کدوم هم خب برا خودش طولی داره .درگیری هایی که هم دوسشون دارم هم نه . نسل عجیبی هستیم خدایی. من که خودم به شخصه خیلی عجیبم.در سی ثانیه خودم و قانع میکنم که همه چی گه شده و در صدم همون سی ثانیه یهو با زندگی م حال میکنم. شبا که میرم تو جا مجبورم انقد خستگی ها م حمل کنم که انگار یه حمال دهن صافم . سگ دو میزم واسه هیچی. واقعن هیچی . چرا تموم نمیشه . بهتر باید مواجه بشم . چرا واقعن توقع دارم که تموم بشه .

رابطه هام یعنی رابطه م . درسم .تنهاییم . همش شدن یه هیچی بزرگ بزرگ که دارن خفه م میکنن . آخه هیچی و انقد زور ؟

ای ریدم تو همشون.

یادت میاد (کی هسی و بهش فک نمیکنم ) یه روز قرار بود بزرگ بشیم ؟

و خب به آرزوهامون برسیم

هوم ؟


دستام و به گناه آلوده کردم

خیلی زیبا شد

داره از خیانت های زنش برام میگه

و من هم هی سر تکون میدم



جا داره بکوبه تو سرم

شب که از نیمه میگذره

زندگی آغاز میشه و با روشن شدن هوا متوقف