اتفاقات اونجور که به نظر میان ، نیسن. فک میکنی همه چی تموم شد بعد میبینی شروع شده حالیت نیس. روزا میگذرن و هی آفتاب بیکار تر از دیروز میره و میاد .. وقتی دور از همه باشی حساس میشی و دل نازک . میکشنی . زود . خیلی زود . قبل از این که ضرب ضربه رو حس کنی شکستی . این روزها ، تو همین حال و هوام . دلم که قربونش برم به گرفتگی و یه گوشه چپیدن بیشتر خوشه . کار و بار دانشگا هم که یه جور . ظرف چهار روز هر دو تا هم خونه ایم گفتن میخوان پاشن ، و موندم با اجاره ی ماه بعد چه کنم . کارام شیر تو شیره . باید تو همین هفته یه جا رو برا کار آموزی به دانشگاه معرفی کنم و هنوز هیچی . به ایران رفتن فک میکنم . بعد سریع تصور میکنم که تمام تابستون تهران با خانواده . نمی تونم . یه کارایی دیگه ازم بر نمیاد . 

امروز با اینکه خونه بودم و صبح و زود پانشدم . ولی همش خوابم میاد . هیچ کار مفیدی نکردم . کلی کار و طرح باید تحویل بدم . هیچی . با یه زحمتی خودم و از اتاق بردم بیرون بلکه یه چیزی بخورم .

ساعت 7 و نیم عصره. بوی برنج در اومده و حس بهتری دارم. اصن بو چیز خوبیه . مخصوصن برنج . چایی هم دم کردم .

به جی فک میکنم که وقتی جریان اون چت و بهش گفتم هیچی نشد و پرو تر از قبل از خودش دفاع کرد . خیلی وختا شده می گی بذار طرف فک کنه که خری . بعد خودت از جلو آینه هات در میری ، بلکه نبینی خری ..

به سعید فک میکنم که دیروز گفت از کلانتری اومده . به پروین فک میکنم که روز مادر و تنها بوده . به مامان بزرگم و قدیما . پامنار و بوی نعنا ی عصرونه ها .به خدا .

همه جا .

حتی زیر دوش. وختی نمی خوام بفمم که گریه است یا چیه