شوکا خالی بود از آدمای همیشگیش
ما دو تا نشستیم رو به روی هم ٬
حرف زدیم و سعی کردیم به روی هم نیاریم که چی به چیه
پشت یه میز گرد شیشه ای
کنج ِ یه کافه ی شلوغ
این همون من بودم
که نمی تونستم فرار کنم
از یه نگاهی که یادم میاوورد که چی به چیه
حتی٬ میون تمام اون پک ها و خنده ها
من توی فنجون قهوه ام دنبال خیلی چیزا بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 1:4 توسط Mrs .
|