ماهی بی نام من
فکر اینکه چه چیز هایی رو فراموش کردم و الان دیگه روحم هم ازشون خبر نداره ، داره سرویسم میکنه .
بابام همیشه میگفت فراموشی یکی از نعمت های خداست . بابای من مرد عاقل و بزرگیه. میگفت ؛ تصور کن کسی رو که از دست میدی و هیچ وقت فراموشش نمیکنی. بعد من هی تمرکز میکردم میدیدم عه عه راس میگه . هی برام لحظه ها و منظره هایی رو توصیف میکرد که اگر فراموش نشن می تونن آدم و از پا در بیارن. و خب همیشه شاکر خداست. البته بابای من کلن در کار شکر کردنه و فراموشی هم یکی از دلیل هاشه. امروز وقتی ماهی و از دوستم گرفتم (میومدم ایران داده بودم نگهش داره) توی ماشین داشتم فکر میکردم که این اسم داشت. مطمئنم.حالا بماند که تا وسطای راه داشتم فکر میکردم، همخونه ای دوستم اسمش چی بود و بالاخره یادم اومد که آهان ، حامد بود. ولی خب ماهی رو یادم نیومد. بغضم گرفت. جدی آ..
مدت هاست دارم از حافظه ی خرابم رنج میبرم. چیزهایی رو که بقیه تعریف میکنن و من هیچ صحنه ای ازشون یادم نمیاد. هیچی. یه سفیدی مطلق. تصور کنین . هیچی .. و الان با دیدن ماهی یهو انگار فراموشیم رو بیادم اوردم. دلم میخواست زنگ بزنم بابام و بهش بگم که فراموشی یه جور فرسایش تدریجی آدمه و این خیلی آزار دهنده است. دوست داشتم بگم اگر چیز ها و آدم ها و منظره های زشت از یاد آدم نرن خیلی بهتره تا تمام دلخوشی ها و آرزوها و دوست داشتنی هات رو فراموش کنی. انگار که تبدیل به ماهی خوشبختی بشی در قعر اقیانوس و اصلن یادت نیاد که آفتاب ساحل و سایه درخت و ..
توی لجن به امید داشته هات دست و پا بزنی خیلی بهتره تا ثابت بشینی و کم کم فرو بری
به بابام زنگ نزدم چون ترسیدم باز قانعم کنه که جای شکرش باقیه
بابام همیشه میگفت فراموشی یکی از نعمت های خداست . بابای من مرد عاقل و بزرگیه. میگفت ؛ تصور کن کسی رو که از دست میدی و هیچ وقت فراموشش نمیکنی. بعد من هی تمرکز میکردم میدیدم عه عه راس میگه . هی برام لحظه ها و منظره هایی رو توصیف میکرد که اگر فراموش نشن می تونن آدم و از پا در بیارن. و خب همیشه شاکر خداست. البته بابای من کلن در کار شکر کردنه و فراموشی هم یکی از دلیل هاشه. امروز وقتی ماهی و از دوستم گرفتم (میومدم ایران داده بودم نگهش داره) توی ماشین داشتم فکر میکردم که این اسم داشت. مطمئنم.حالا بماند که تا وسطای راه داشتم فکر میکردم، همخونه ای دوستم اسمش چی بود و بالاخره یادم اومد که آهان ، حامد بود. ولی خب ماهی رو یادم نیومد. بغضم گرفت. جدی آ..
مدت هاست دارم از حافظه ی خرابم رنج میبرم. چیزهایی رو که بقیه تعریف میکنن و من هیچ صحنه ای ازشون یادم نمیاد. هیچی. یه سفیدی مطلق. تصور کنین . هیچی .. و الان با دیدن ماهی یهو انگار فراموشیم رو بیادم اوردم. دلم میخواست زنگ بزنم بابام و بهش بگم که فراموشی یه جور فرسایش تدریجی آدمه و این خیلی آزار دهنده است. دوست داشتم بگم اگر چیز ها و آدم ها و منظره های زشت از یاد آدم نرن خیلی بهتره تا تمام دلخوشی ها و آرزوها و دوست داشتنی هات رو فراموش کنی. انگار که تبدیل به ماهی خوشبختی بشی در قعر اقیانوس و اصلن یادت نیاد که آفتاب ساحل و سایه درخت و ..
توی لجن به امید داشته هات دست و پا بزنی خیلی بهتره تا ثابت بشینی و کم کم فرو بری
به بابام زنگ نزدم چون ترسیدم باز قانعم کنه که جای شکرش باقیه
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 14:52 توسط Mrs .
|