مفهوم همه چی برام عوض شده . انگار هیچی سر جاش نیس. بلاگ نوشتن .توییت کردن . اصن همه چی قرو قاطیه . تو مخ م انگار خون تکونیه . همه چی پَک شده ، قرار هم نیس باز بشه . امروز بعد از کار ، وختی رسیدم سر خیابون ، دروغ چرا ، دلم گرفته بود .نا خواسته و بی هوا پریدم سوار اتوبوس شدم . راهی رو که همیشه با چن دقیقه پیاده روی خودم و میچپوندم توی مترو ، حالا سوار اتوبوس شده بودم و میدونستم فقط باید مراقب باشم که رد نکنم . هوس کرده بودم برم کافه نادری. چرا تا امروز به ذهنم نزده بود . بوی قهوه اش انگار تو مخ م بود . به سام اس ام اس زدم که میایی نادری. گف خیلی دوره و ازم خواست که فردا بریم. وختی تنهایی در شیشه ایی کافه رو فشار دادم و رفتم تو ، مثل همیشه سه تا پیر مرد من و ور انداز کردن . دلم تنگ شده بود . اولین میز کنار ستون ، تنم و نشوندم روی صندلی . منو رو نذاشته ،گفتم من یه ترک میخورم . و خودش کیک رو هم اضافه کرد. ینی اُردر داد . هیچی نگفتم . دور و برم و نگاه کردم ، تنهایی انقد ازم دور شده بود که یهو نفسم بالا اومد . یه چن بار برا اینکه مطمئن بشم ، نفس عمیق کشیدم . جلوم پنجره ها بودن و آدما . آدمای مختص اونجا . یه هوای فن خنکی میخورد بهم . سرم و انداختم پایین .
دلم میخواست زمان نگذزه . ولی گذشت . مگه آخه به دل من بود ؟ .. یادم نمیاد چیزی به ساز دل من رقصیده باشه . مدت هاست .
پیر شده بودم . از آخرین باری که اونجا رفته بودم یک سال میگذشت . اون دفه هم تنها بودم .
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ ساعت 1:14 توسط Mrs .
|