کلن مریضم. شبا همش تب و لرز دارم.انقدر تنم درد میکنه که اصن تکون نمی خورم. نا فرم افتادم. از امروز صبح هم که نمی تونم نفس بکشم. کم میارم میوفتم به سرفه .

هیچ چیزی نمی تونست من و از رو تخت تکون بده جز تحویل کار فردامون . باید میرفتم پیش "زورا" . صبح بهم زنگ زد با یه التماسی ازم خواست که برم پیشش .حالا خوبه ماشین داشتم امرو. به یه بدبختیی خودم و رسوندم کالجش (اینا به خوابگاه میگن کالج) . شماها نمی تونین تصور کنن که این مالایی ها چه قابلیتی دارن تو گند و گه زندگی کردن . یه ساختمونه چهار گوش سه طبقه از اینا که وسطش یه نور گیر بزرگ داره . اتاقا دور تا دورن . توی این راهرو که را میرفتی فقط رختی بود که میدیدی از در و دیوار آویزونه ..امرو هوا محشر بود . یه سکوتی بود اونجا

رفتم تو اتاقش . یه اتاق نسبتا معمولی با سقف بلند .کفش سیمانی بود .از این سیقلیا .یه تخت این ور و یه تخت اون ور. همیجور یه کمد و میز . همه چی شون از هم جدا بود. هم اتاقیش نبود. مشغول کارمون شدیم. کلی هم هی حرف زد .. هی از این گف از اون گف از دوس پسرش گف ..باز خوبه هوا خوب بود .. 

کارمون که تموم شد .. انقدر خسته بودم که نگو .. حس کردم تب دارم .. زورا گف خوب نیسی. گفتم اره .گف میخوای بمونی . حس کردم تو همون سگ دونی یه جور آرامشی هس که دهنمو داره صاف میکنه. رو تختش دراز کشیدم گفتم دلم میخواد ولی نمی تونم .

گف یکم بخواب .