چشمام و بستم . دیدم هیچی و برای تصور ندارم. هیچ چهره ای هیچ فضایی هیچ صحنه ای .بازشون کردم و دوباره بستم: هیچی
یاد عصر افتادم . سیگار و برداشتم و یواشی رفتم تو طراس. خیلی وخت بود دیگه نمی کشیدم . هوا چه خوبه. روشنش کردم و یه پک زدم. چشمم و بستم . یاد عصر افتادم./ چه بویی میده سیگاره. مم../
بهش گفتم دلت برای تنم تنگ شده بود ٬نه ؟ گف زر نزن . تو دلم گفتم اینو نگی چی بگی
بلوک جلوییمون تقریبا اکثر چراغاش خاموشن . یه نفر طبقه ی پونزده داره سیگار میکشه .سگش پایینه پاهاش هی وول میزنه .
دلم گرفته
خیلی وخته
کسی که ندونه من چی میگم و چی مینویسم و چی میخونم . کسی که نتونم ناخواسته تصورش کنم ..
دلم چای میخواد با یه دستی که بیاد دور کمرم.
من دلم یه شونه میخواد . یه شونه ی لعنتی .
روی تخت دراز کشیده بودم و می دیدمش که کاراشو میکنه.
یاد رقص تانگو افتادم . یاد اهنگش. یاد فیلممون. پیش خودم گفتم کاش یه کپی ازش داشتم. لابد یکی از عکسامون و داره و گاهی نگاش میکنه .
لابد .. البته اگه اونم مثه من خل باشه
..
حتی کلمه ای حرف نزد که لااقل از تو فکر در بیام.
گفتم: من و تو٬ می دونی چرا این همه وخته که باهمیم؟
گف: بسکه من دوسِت دارم
گفتم: نه عزیزم .عشقی در کار نیس. ما دو تا فقط به هم نیاز داریم . هیچی نگف چون این و تو دلم گفتم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 21:48 توسط Mrs .
|