با چه بدبختیی از خواب پا میشم.انگار یکی زیرم کرده باشه. خب واقعنم همینه. شبا تو خواب ملت زیرم مکنن و میرن.خب من به کسی نمی گم آخه همه شون آشنان. دیدم خواهرم اینا نیسن. انگار یه روز خوب بود. انگیزه شد از جا پاشم. زیر کتری و روشن کردم بعد سعی کردم فک کنم.به کتری زل زدم . دیدم فکرم کار نمیکنه.هنو بیدار نشده بود.ماگ و قهوه و شیکر و گذاشتم رو میز.باز تمرکز کردم. ریتا در اتاقش و باز کرد طبق معمول داغون تر از من.یه پارچه میبنده سرش عین این پیر زنا. یه حولم دورش بود رف تو حموم. یهو به فکرم زد که بهش بگم که دیرو فلانی بهم زنگ زد. بعد خب بگم چی گف ؟ دیدم نه مثکه امرو دوس ندارم هیچ فکری بکنم. یه نت گذاشتم رو میز که : هیی کالد می اند فاکد می .
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 10:19 توسط Mrs .
|